آیا برگزاری مراسم اعدام در استادیوم های ورزشی متوقف میشود؟
سه شنبه, ۲۸ام دی, ۱۳۹۵
اعتصاب غذا؛ خشونتی قانون گذارانه
سه شنبه, ۲۸ام دی, ۱۳۹۵
روحانی در دوران پس از رفسنجانی
شنبه, ۲۵ام دی, ۱۳۹۵
رئیس جدید سازمان سیا: ایرانی ها استاد تقلب کردن هستند
جمعه, ۲۴ام دی, ۱۳۹۵
بسیج ایران درصدد گسترش فعالیت در منطقه و داخل ایران است
جمعه, ۲۴ام دی, ۱۳۹۵
آیا نیکلاس مادورو از قدرت کنار خواهد رفت؟
پنج شنبه, ۲۳ام دی, ۱۳۹۵
دشواری های مردی که از اتهام نقض تحریم های ایران تبرئه شد
پنج شنبه, ۲۳ام دی, ۱۳۹۵
داریوش شایگان هم خمینی را «گاندی اسلامی» می دانست

در تلگرام بخوانید

علیرضا کیانی – محمد ایمانی دانش آموخته علوم اجتماعی در ایران و علوم سیاسی در آلمان است و هم اکنون در دوره دکتری فلسفه سیاسی در حال تحقیق است. از وی مقالاتی در نشریات عمومی علوم انسانی در ایران منتشر شده است که از آن میان می توان به “مکتب کیمبریج و احیاء اندیشه جمهوری خواهی”، “تقدم تاسیس دولت مدرن بر تحقق آزادی”، “اندیشه سیاسی هایدگر” و “هگل، ایران و تجدد” اشاره کرد. اما با این حال محمد ایمانی در گوشه گیری فلسفی زیست نمی کند و نسبت به مسائل سیاسی – تاریخی معاصر ایران نیز نگاهی صاحب نظرانه دارد. نظراتی که خصوصا در عرصه تاریخ سیاسی معاصر ایران، نسبت به روایت غالب، زاویه دارد و به آن منتقد و معترض است. سعی کردم با او در خصوص انقلاب اسلامی ایران گفتگویی داشته باشم. انقلابی که به جرات می توان گفت، سرنوشت ایران و مردم ایران در دهه های پس از آن را برای همیشه دگرگون کرد. از این رو از هر فرصتی برای شناخت بهتر و بیشتر آن باید بهره جست.

 

از مختصات گفتمان انقلابی بهمن ۵۷ غرب ستیزی و مشخصا آمریکاستیزی بود. اگر چپ ها را کنار بگذاریم، چرا اسلامگراهای ایرانی، آمریکاستیز شدند؟ تا جایی که در حرکتی بی سابقه سفارت آمریکا هم از سوی دانشجویان حزب اللهی موسوم به “پیرو خط امام” اشغال شد. اسلامگرایی ایرانی چه ملازمتی با آمریکاستیزی داشت؟

به نظر من در شکل گیری پدیده غرب سیتزی نمی توان نقش چپ ها و مصدقی ها و تاثیر آن بر شکل گیری اسلام گرایی سیاسی را نادیده گرفت.  غرب ستیزی در فضای «سیاسی» ایران به نظر من ریشه در جریان مصدقی و در فضای «روشنفکری» ایران ریشه در جریان چپ دارد، اما در عین حال نباید از استعدادهایی که در بخشی از نهاد روحانیت وجود داشت، غافل شد. این استعدادها از طرفی در جریان جنگ های ایران و روسیه و انقلاب مشروطه بوجود آمدند و از طرف دیگر، که به نظر من اساسی تر است، تحت تاثیر جریان سلفی و اخوانی خارج از ایران. سید جمال الدین اسدآبادی، که می توان او را پدر روشنفکری دینی دانست، نمونه بارز این جریان اخیر است که تحت تاثیر جریانات شکل گرفته پس از فروپاشی خلافت عثمانی، به نوعی درصدد احیاء خلافت اسلامی بودند. اگر دقت کنید پدر بنیادگرایی اسلامی، یعنی سید قطب، یکی از مراجع اسلام گرایان ایرانی بود، چون داخل ایران، چنین گفتاری شکل نگرفته بود.

 

به تاثیرپذیری ایرانی ها از سیدقطب اشاره کردید. یعنی در غرب ستیزی اسلامگرایان ایرانی، شکاف سنی / شیعه محو می شد؟

به طور کامل محو نمیشد. به لحاظ تاریخی «غرب» همواره متحدی بالقوه برای ایران علیه جهان اسلام و دقیقتر علیه خلافت اسلامی بود. در شکل گیری گفتار غرب ستیزی در ایران، تلاش اسلامگرایان سیاسی و روشنفکران رنگ و لعاب شیعی زدن به آن بود چون ایرانیان در قبال آموزه های اسلام سنی واکنش نشان می دادند. به همین دلیل تلاش شد از درون ارزشهای شیعی، فیگورهای ضدغربی، ضدامپریالیستی و امثال آن بسازند. کوشش علی شریعتی در تربیت شیعه انتحاری در همین راستا بود. در بدنه روحانیت سنتی البته با این جریان «ایدئولوژیک کردن دین» مخالفتهایی میشد، اما طرفداران اسلام سیاسی پنهان و آشکار از آن استقبال می کردند.

ببینید دو روی سکه سلفی گری در ایران، یعنی اسلامگرایان سیاسی و روشنفکری دینی، در بادی امر فاقد ادبیاتی منسجم بودند. در واقع جریانی الکن بودند که توانایی برقرار کردن ارتباط با ایرانیان را نداشتند. جریان اسلامگرا به عنوان مثال فداییان اسلام هیچگاه اقبال عمومی نیافتند و هنوز هم نیافته اند اما روی دیگر سکه، یعنی روشنفکری دینی، از ابتدا موفق عمل کرده و با تغییر مزاج زمانه خود را با شرایط جدید وقف داده و البته همواره چهره سَلَفی خود را پشت ایدئولوژی ای که به کار برده، به خوبی پنهان کرده است، البته گرایش ایدئولوژیک چپ و لیبرال! (در معنایی که نهضت آزادی و طرفداران بازرگان به کار می برند) از ابتدا در این جریان وجود داشت اما در سالهای شکل گیری ایدئولوژی انقلابی آنها، گرایش چپ اساسی تر و تعیین کننده بود. همزمان با هژمونی جریان چپ در دنیا، و ورود این جریان به ایران، بویژه به دلیل منافعی که شوروی در ایران داشت،  علاوه بر شکل گیری جریانات روشنفکری چپ، روشنفکری دینی نیز در ایران به اصطلاح بومی شد، به دلیل اینکه اولا سرچشمه این بحث ها، در غرب بود و این برای قشر جدید تحصیلکرده ای که در ایران بواسطه توسعه و نوسازی ایران شکل گرفته بود، بسیار جذاب بود و ثانیا، این بحث ها، روشنفکری دینی را از الکن بودن درآورد و روشنفکران دینی و طرفداران آنها، توانایی سخن گفتن پیدا کردند. این خیلی مهم است که بدانیم قشرهای مذهبی جدیدی که در فضای اجتماعی آن زمان بواسطه رشد اقتصادی و توسعه نهادهای مدرن آموزشی شکل گرفته بودند و فرصت های تحصیلی و اجتماعی بسیار خوبی بدست آوردند، بدون ادبیاتی که چپ تولید کرده بود، توانایی سخن گفتن نداشتند، اما با این حال نیاز به کاتالیزورهایی داشتند که از اسلام ایرانی، یک نسخه سیاسی و انتحاری بسازند و این نقش را کسانی همچون جلال آل احمد و علی شریعتی به خوبی ایفاء کردند.

 

نهاد روحانیت، در اساس نهاد محافظه کاری ست. آنطور که از شواهد بر می آید، گرایش خمینی در میان روحانیان برجسته ایرانی در قبل از انقلاب، گرایش مهجوری بود. یعنی غالب روحانیون برجسته باوری به کسب قدرت سیاسی و اداره کشور نداشتند. آیا می توانیم این ایده را مطرح کنیم که خمینی در عین بی مهری روحانیون برجسته به او، رهبر روحانی یک انقلاب ضدشاه شد؟

بله این ایده از بسیاری جهات درست است. نهاد روحانیت شیعه، علی رغم نقش دوگانه ای که در انقلاب مشروطه ایفاء کرد، نهادی محافظه کار بود، حتی شخصی مثل شیخ فضل الله نوری را می توان یک روحانی محافظه کار دانست، چرا که بخشی از تلاش او محافظت از نهاد پادشاهی در ایران بود، هرچند به شیوه ای ارتجاعی و همراه با تلاش اصلی او برای اجرای احکام شریعت و مخالفت و مبارزه با تاسیس پارلمان و حکومت قانون در ایران. در میان مراجع تشیع قبل از انقلاب، ما با اندیشه های مترقی ای هم مواجهیم که نه تنها قدرت سیاسی و اداره کشور را وظیفه سیاستمداران و نهادهای سیاسی میدانستند، بلکه حقوق عمومی را، که اساس قانوگذاری و کشورداری است، منطقه فراغ شرع می دانستند و قانونگذار عُرفی را عهده دار آن. با این حال، همانطور که انقلاب ۵۷، سه بازیگر اصلی یعنی جریان مصدقی و ملی-مذهبی، جریان چپ و جریان اسلام گرایی سیاسی و روشنفکری دینی داشت، به نظر می رسد نگاه ها  به آیت الله خمینی، لااقل از سوی دو بازیگر نخست، نگاهی محدود به رهبری دینی بود و نه بیشتر، اما اولا به دلیل پایگاه اجتماعی که روحانیت به لحاظ تاریخی و فرهنگی میان توده های مردم داشت و روحانیت سیاسی اخیر بیشترین استفاده را از آن کرد، و ثانیا به دلیل اینکه از نظر قدرتهای جهانی، استفاده از این استعداد موجود در ایران (و همینطور افغانستان) برای دفع خطر قدرت گرفتن چپها در ایران و فروغلتیدن ایران به دامان اتحاد جماهیر شوروی در آن لحظات تاریخی حساس جنگ سرد، تنها گزینه موجود بود!، و ثالثا ملاحظاتی که به شخصیت آیت الله خمینی بر می گردد، نهایتا او رهبر مذهبی و سیاسی انقلاب و ولی فقیه نظام مستقر بعد از انقلاب شد.

 

یعنی شما این ایده را تایید می کنید که نگاه مثبت غربی ها و خصوصا آمریکایی ها به خمینی، که او را “گاندی دوم” یا “گاندی ایرانی” می نامیدند، در برکشیده شدن خمینی به عنوان رهبر انقلاب ضدشاه، نقش تاثیرگذاری داشت؟

در برکشیده شدن او به عنوان رهبر انقلاب نه، اما در پیروزی او بله، نقش تاثیرگذاری داشتند. البته آمریکایی ها یا مثلا سالیوان که نقشی کلیدی در پیروزی انقلاب ایفاء کرد نخستین کسانی نبودند که او را گاندی خواندند، بلکه آنها تحت تاثیر اطرافیان و طرفداران آیت الله خمینی، چنین ایده ای را مطرح کردند. برای مثال می توان به نقل قول خبرنگار تایمز از داریوش شایگان، یکی دیگر از روشنفکران گفتار «غربزدگی»، از شاگردان احمد فردید و نویسنده کتاب «آسیا در برابر غرب» یاد کرد: « خمینی گاندی اسلامی است. او محور جنبش ماست و بزرگ‌ترین موفقیت او سرنگونی رژیم خواهد بود.» بعید است این حرف کشف شایگان بوده باشد، می توان حدس زد که چنین حرفی نُقل محافل روشنفکران بوده است. چه بسا اگر رهبر مذهبی دیگری وجود داشت که اولا توانایی بسیج توده ها و برانگیختن آنها بواسطه پایگاه مردمی، ثانیا مجذوب ساختن روشنفکران، و ثالثا در دست گرفتن کنترل امور بعد از سقوط ایران را داشت، از او حمایت می کردند. به نظر من برای آنها در شرایطی که بوجود آمده بود، و البته تحلیل اشتباهی که داشتند، مهم وجود یک رهبر مذهبی بود که سدّ محکمی در برابر کمونیسم و تبدیل شدن ایران به یکی از اقمار شوروی – رقیب اصلی آمریکا در جنگ سرد- باشد.

 

در تحقیقی که آصف بیات پیرامون انقلاب اسلامی انجام داده است، او تصریح کرده است که خمینی در خلال ۱۵ سال قبل از انقلاب در ۸۸ پیام و نامه، ۵۰ بار جوانان تحصیلکرده و دانشگاهیان و دانشجویان را مخاطب قرار دادند و صرفا ۸ بار فرودستان را.  یعنی به پیوند جریان خمینی و جریان دانشگاهی اشاره داشت. نصرالله پورجوادی نیز که در آن زمان استاد دانشگاه بود، یک بار نوشت در سال های پس از سقوط مصدق، ضدشاه بودن دانشگاهی ها یک امر غالب بود. چرا حکومتی که بانی تجدد بود، عامل گسترش دانشگاه ها و نهادهای مدرن فرهنگی – هنری بود، موجب پدیدآمدن سطحی از رفاه  شده بود، این اندازه منفور آن ها بود؟

من تحقیق دکتر بیات را ندیدم و نمی دانم ایشان چه تفسیری بر نتایج این تحقیق دارند. من اگر قرار باشد نتایج چنین تحقیقی را تفسیر کنم بی پرده می گویم قشر تحصیلکرده و دانشگاهی و حتی روشنفکر آن زمان، بی ریشه بودند یا دقیقتر ریشه شان در دانشگاه و علم و تحقیق و تفکر و پرسش و حتی سنت های فکری قدیم ایران نبود! این قشر بر اثر تغییر و تحولات سریعی که شاه فقید از طریق درآمدهای نفتی در کشور ایجاد کرده بود، بوجود آمدند. دانشگاه را در ایران رضاشاه پهلوی تاسیس کرد اما چون وضعیت مناسبات اجتماعی و اقتصادی در یک روال طبیعی در حال گذار به مناسبات مدرن بود، دانشگاهیان و فرهیختگان کشور افرادی اصیل بودند. اما ناگهان تاسیس دانشگاه ها، پذیرش چندبرابر دانشجو، بهبود چشم گیر تحصیلات متوسطه، حمایت از ناشران، افزایش وسیع بورسیه ها و رونق اقتصادی همچون یک شوک اجتماعی-اقتصادی مناسبات اجتماعی را به هم ریخت. بسیاری از این افراد ریشه های کاملا سنتی و حتی روستایی داشتند و ناگهان همان یا مشابه همان امکاناتی در اختیار آنها قرار گرفت که در اختیار مثلا کشوری مثل آلمان با یک و نیم قرن تجربه صنعتی شدن بود. این تحولات می توانست خیلی مثبت باشد، اما مشروط به دو شرط، یکی روند همزمان تغییر ارزشها و فرهنگ عمومی و دیگری تناسب تاریخی این تحولات با شرایط جهانی. شوربختانه این تحولات مثبت زمانی در ایران سرعت گرفت که تب مارکسیسم و لنینیسم دنیا را گرفته بود و آن ایرانی که از یک خانواده با بکگراند روستایی و محروم بورسیه سلطنتی گرفته بود تا در فرانسه و آلمان و انگلستان و ایالات متحده درس بخواند و بعد برگردد و به کشورش خدمت کند، با نگاه به گذشته نه چندان دور خود، وضعیت رفاه در اروپا و موج اعتراض ها و جوّ آنها در اروپا، بدون کوچکترین درکی نسبت به وضعیت کشور خودش و حتی تاریخ معاصر کشور خودش -کافی است در این مورد مثلا نگاهی به کتابهای پرفروش این قشر به اصطلاح تحصیلکرده در آن سالها بیاندازیم-، فکر می کرد او هم باید برای رسیدن به اتوپیایی که تازه اروپایی مرفه تصویر می کرد، علیه نظام حاکم بشورد که شوریدند و البته هیچ کدامشان مسئولیت نتیجه آن را بعهده نگرفتند! طبیعی است که برای چنین قشری افرادی مثل آل احمد، شریعتی، و در اولویت بعدی روشنفکران چپ غیراسلامی گروه های مرجع بودند و نه محققان دانشگاهی و اساتید فرهیخته. اقشار دیگر جامعه، به فرض کارگران یا کشاورزان، دلیلی نداشتند که اعتراض کنند چون وضعیت اقتصادی کشور با رشدی چشم گیر منجر به بهبود قابل توجه کیفیت زندگی آنها و رفاه عمومی جامعه شده بود. پس روی کارگران یا کشاورزان نمیشد حسابی باز کرد تا عهده دار شورش و ناآرامی شوند. خب رهبران شورش های سیاسی همچون هر رهبر دیگری به دنبال مخاطبان خود می گردند و آیت الله خمینی نیز متوجه این نیروی بی ریشه تحصیلکردگان و پتانسیل زیاد بهره برداری از آن شد. می توان با احتیاط گفت در ایران یک طبقه متوسط شهری تحصیلکرده اما پوشالی برای آرمانهای یک طبقه کارگر خیالی و البته آرمانهای ارتجاعی اسلام سیاسی دست به شورش زد و همزمان با بالا گرفتن تدریجی شورش ها، آیت الله خمینی نیز خودش را به عنوان رهبر مذهبی شورشیان تثبیت کرد و از آنجا که بخش عمده شورشیان گرایشات مذهبی داشتند و یا حتی در صورت لامذهب بودن، مذهب را ابزار خوبی برای نیل به اهداف ضدامپریالیستی و کمونیستی خود می دانستند، به استقبال او رفتند تا با ائتلاف با مذهبی ها علیه استکبار جهانی! و چنانچه امروز می دانیم علیه مصالح عالی ایران بجنگند. متاسفانه فقدان خودآگاهی ملّی و غیبت ارزشهای آزادی خواهانه منجر به ویران شدن ایران شد.

برخی مورخان که نگاه انتقادی به حکومت محمدرضاشاه دارند، بسته بودن نهادهای مشارکتی در سیاست  آن زمان را عامل خیابانی شدن این اعتراض ها و گرایش ها و در نهایت سقوط حکومت شاه می دانند. اما شما آرمان های کمونیستی و اسلامیستی را عامل محرک این قشر تحصیلکرده و فرنگ رفته می دانید، اعم از اینکه فضای مشارکتی  فراهم بوده باشد یا خیر. برداشت من صحیح است؟

ببینید در این مورد من نظری دارم که تصور می کنم به مزاج روشنفکر و فعال سیاسی ایرانی خوش نمی آید. منظور از نهادهای مشارکتی چیست؟ ایران دارای قانون اساسی بود و نهادهای مشارکت سیاسی -همچون مجلس شورای ملی- نیز همانطور که در قانون اساسی آمده بود کار می کردند. ببینید مباحثی در فلسفه سیاسی وجود دارد که در ایران چیزی درباره آن وجود ندارد. ما در فلسفه سیاسی «حاکمیت شاه»، «حاکمیت پارلمان» و «حاکمیت مردم» داریم. نظریه پرداز شق آخر، فیلسوف انقلابی، ژان ژاک روسو بود، که خودش متوجه مشکلات بغرنج این نظریه شده بود و تلاشی ناکام در حل آن کرد. نتیجه نظریه روسو «در فرانسه» انقلاب بود، و به دلیل مبانی روسویی انقلاب فرانسه، کنستیتوسیونالیزه شدن فرانسه به بعد از مرگ ناپلئون موکول شد. ایران اما کشوری با پادشاهی مشروطه یا کنستیتوسیونال بود و در قانون اساسی آن صریحا حاکمیت از آن شاه بود. اساسا «حاکمیت شاه» اصل بسیاری از پادشاهی های مشروطه است. در بحث از کنستیتوسیون که ما آن را به نظام نامه یا قانون اساسی ترجمه کردیم، یکی از مهمترین مباحث نسبت بین نظام سیاسی-اجتماعی (منظور از اجتماعی اینجا آرایش مردم بر اساس پایگاه اقتصادی و تحصیلی-شغلی شان است) کشور با نظامنامه یا قانون اساسی آن است. اگر نظامنامه یک کشور مبتنی بر نظام سیاسی-اجتماعی یک کشور نباشد، صرفا کاغذپاره ای است که هر لحظه میتواند پاره شود و یا منجر به فروپاشی یک کشور شود. نظامنامه مشروطه مبتنی بر مواد تاریخی و منطبق بر نظام سیاسی-اجتماعی ایران بود. دولت یا (state) در «تاریخِ» ایران استوار و ایستاده به وجود «شخص» شاه بوده است. شاه پرسونای دولت است. اگر او سقوط کند، دولت سقوط کرده است. البته وقتی من اینجا از شاه سخن می گویم منظورم «نهاد» پادشاهی است و نه لزوما محمدرضاشاه پهلوی که به اعتباری می توان او را از نخستین انقلابیون دانست! برای اینکه از بحث دور نشوم اجازه دهید مثالی بزنم. برخی می گویند در جریان واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شاه به قانون اساسی یا روح آن وفادار نبود. هرچند در قانون اساسی مشروطه و روح حاکم بر آن «حاکمیت» با شاه بود و نه پارلمان، ولی حتی اگر قبول کنیم عکس این بوده، یعنی در قانون اساسی صریحا حاکمیت با پارلمان بوده، و حتی اگر بپذیریم که شاه بر علیه حاکمیت پارلمان «کودتا» کرده! باز هم باید سپاسگزار او باشیم که با حفظ نهاد پادشاهی در اصل مانع از سقوط کشور و فروپاشی ایران شده است. اگر این اتفاق نمی افتاد، انقلاب اسلامی ۲۵ سال قبلتر اتفاق می افتاد و اصلا بعید نبود که ایران هم تبدیل به یکی از جمهوری های خاورمیانه همچون سوریه و عراق شود که وضع شان را امروز می بینیم. بگذارید یک قدم فراتر بردارم و بگویم انقلاب اسلامی، محصول تبلور «حاکمیت مردم» یا دقیقتر بخشی از آنها بود، البته این بار نه در فرانسه که عصر روشنگری را پشت سر گذاشته، بلکه در کشوری اسلامی، که «مردم» بازیچه دست اسلامگرایان و روشنفکرانی شده بودند که کوچکترین درکی از مبانی و «مفاهیم» سیاست و مصالح عالی ایران نداشتند، و در جریان «تحرک طبقاتی» سریعی که بواسطه توسعه پرشتاب شکل گرفته بود، علیه خود و منافع خود قیام کردند و نه تنها «حاکمیت شاه» و پارلمان را از دست دادند بلکه «حاکمیت مردم» هم که البته چیزی جز آشوب نبود در کمتر از چند ماه دود شد و به هوا رفت.

از حضور شما در این گفتگو ممنونم

دیدگاه بگذارید

avatar
wpDiscuz